بهار اومد...
به نام خدا... بردیای عزیز تر از جونم... خودت میدونی و میبینی که چقدررررررر کار ریخته رو سرمون... کلا این روزای اخر سال برای من خیلی نفس گیره... چیزی تا سال نو نمونده... ولی رسیدگی به امورات بردیا از همه چیز واجب تره... خدا رو شکر آبله مرغان راحتی بود... بجز کمی کم اشتهایی که اونم گذراست... عید با یه عالمه خوراکی خوشمزه در انتظارته... زود زود خوب شو پسر... خونه رو تکوندیم... حسابی... دلم و هم میخوام بتکونم... اساسی برات لباس نو خریدم... لباسای خوشگل... تا بپوشی و خوشگل تر بشی... چقدر خوبه که هستی... ما رو کشتی... واقعا کشتی با این چند تا دونه ماهی!!!! هم ذوق میکنی... هم ادای ماهی ها رو د...
نویسنده :
مامان نسرین
1:13








